حكيم ابوالقاسم فردوسى

383

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شاد گشت ، روى به خاك نهاد ، و همى گفت كاى روشن كردگار * جهاندار و دادار و پروردگار تو دادى مرا فرّ و ديهيم و زور * تو كردى دل و جان بدخواه كور افراسياب پس از گذشتن از رود جيحون ، سه روز در شهر « گلزريون » درنگ كرد و از آن پس به بهشت گنگ كه دژى استوار داشت درآمد . بدان جايگه شاد و خندان بخفت * تو گفتى كه با ايمنى گشت جُفت مى و گلشن و بانگ چنگ و رباب * گل و سنبل و رطل و افراسياب همى بود تا بر چه گردد زمان * بدين آشكارا چه دارد نهان گذشتن خسرو به جيحون از سوى ديگر شهريار با سپاهيان پيروزمند از پى افراسياب شتافت ، و پس از اين كه از جيحون گذشت و به سغد درآمد يك ماه در آن جا درنگ كرد تا سپاهيانش بياسايند . همهء مردمان سُغد به شوق و رضا فرمانبردار شاه ايران شدند . چون افراسياب از نزديك شدن سپاه ايران آگاه گشت به كاردانان گفت : كه اكنون كه دشمن به بالين رسيد * به گنگ اندرون چون توان آرميد همه برگشادند گويا زبان * كه اكنون كه نزديك شد بد گمان جز از جنگ ديگر نبينيم راه * زبونى نه خوبست و چندين سپاه همهء سران سپاه توران به جنگيدن همزبان و همداستان شدند ، و بىدرنگ به آراستن سپاه پرداختند . رزم كردن كيخسرو بار ديگر با افراسياب روز ديگر دو سپاه به هم درآويختند . پيگار چنان سخت شد كه شهريار ايران بر پايان آن انديشناك گشت . دور از نظر ديگران بيامد به يك سوز پشت سپاه * به پيش جهاندار شد دادخواه كه اى برتر از دانش پارسا * جهاندار بر هر كسى پادشا اگر نيستم من ستم يافته * چو آهن به بوته درون تافته نخواهم كه پيروز باشم به جنگ * نه بر دادگر بر كنم كار تنگ